ماه رمضان میباشد ومن خیلی خوشنود میباشم.بابایم شیرینی خوشمزه ای خریده است که نام آن زولبیه و بامیا میباشد.بامیا که گردالوی آن باشد؛ خیلی عقشولیمیباشد و در اثر فشار دادن ریق شیرینی از آن خارج میشود.
ما همه روزه میباشیم ولی کله ی روزه ی من گنجشکی میباشد.
من میتوانم بعلت فنقلی بودن هر روز یک ساندویچ گوشت کوبیده با سس هزار جزیره بخورم.
با اینکه همه جای مادربزرگ اوف میباشد ولی روزه اش را میباشد.
تازشم خواهرم هرروز پوستر نیکبخت را از دیوار میکند وبعد از افطار میچسباند!
الان ساعت خیلی مانده به افطار میباشدو دل من غنج میرود.پفک من در یخچال میباشدتا قرچ قرچش بیشتر شود.من یواشکی سراغ یخچال میروم و در آشپزخانه را هم میبندم که فرشته ها نبینند!بعد از اینکه پفکم را در یخچال تماشا کردم؛از آشپزخانه خارج میشوم.خواهرم که مواظب من بوده یک عدد بوسم میکند که اینقدر با اراده میباشم.من خیلی خوشم می آید که او نمیداند دیدن دندان مصنوعی مادر بزرگم در یخچال اشتهای مرا کور کرد.
دم افطار میباشد عمویم به خانه ی ما حمله ورشده است .او خیلی روزه میباشد.دهانش هم اصلا"بوی پیتزا نمیدهد.
بعد از افطار خیلی تیلیفیزیون میچسبد.سه کانال فلسطینیها را نشان میدهد.در عوض سه کانال دیگر اسرائیلیها را نشان میدهد!بابایم میگوید:«آنتن ما در سرزمین اشغالیها افتاده است!.»
حالا یک سریال شروع میشود که آدمها همراز میباشند.
به مناسبت ماه رمضان همه آدم بدها در فیلم خوب میشوند.عمویم میگوید:«این آقای بازیگر ده سال میباشد که همواره دم بخت میباشد.»
بابایم میگوید:«بعضی چیزها آدم را جوان نگاه میدارد.»
این یکی کانال جشن رمضان میباشد.به مناسبت این جشن آبروی افراد را در طبق اخلاص گذاشته اند!بدهکارها و بدبختها رایکی یکی جلوی تیلفزیون می آورند تا بغض کنند و ما جشن رمضان باشیم.
سر همه درد میکند.بابایم میگوید:«بعد از اینهمه برنامه های خوب استامینوفن خیلی میچسبد.»من به خانه ممد فرنگیس اینا میروم تا اصلا" ماهواره نگاه نکنم.